ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

مامان منتظر...

سلام به گل پسرم بهار 89 بود که خاله منا و خاله مریم برام کتاب همه مادران سالم اند اگر ... رو خریدن، اون موقع قصد باردار شدن نداشتم ولی همونطور که قبلا گفته بودم چون این دو تا خاله در آرزوی خاله شدن بودن به بابا مهدی سفارش کرده بودن این کتاب و از تهران برام بگیره. وقتی باردار شدم همش آرزوم بود که به صفحات آخر بارداری برسم. امروز که توی 36 هفتگی هستم فقط یه صفحه به انتهای فصل بارداری رسیده و اون هم صفحه 40 هفتگیه... از 5 شنبه شب اومدم خونه ی مامانی اینا. امروز صبح خوابتو دیدم. خیلی خیلی کوچولو بودی و خیلی دوست داشتم. دعا می کنم که خدا سالم و به موقع تو رو در آغوشم قرار بده... 2 شنبه وقت دکتر دارم. ایشاالله که همه چیز مرتب باشه. دیگه فق...
18 تير 1390

دیگه باید رفت...

سلام عزیز دلم می دونی چیه؟ بابا محسن و خانواده م خیلی اصرار دارن که دیگه برم خونه ی بابایی اینا. آخه اونجا  دوروبرم شلوغه و اینکه به بیمارستان نزدیکتره و از طرفی بیشتر می تونم استراحت کنم. پسرم اصلا دلم نمیاد دل بکنم... خصوصا خیلی زیاد دلم برای باباتو و خونمون و اتاق نازت تنگ می شه. ولی وقتی خونه ی بابایی اینا هستم پاهام کمتر پف می کنن و بیشتر بهم می رسن و از طرفی بابا محسن خیلی خیالش راحت تره که تنها نیستم. باورت نمی شه خیلی برام سخته. امروز می خوام ساکم و ببندم و برم. بابا محسن میاد خونه ی مامانی اینا ولی خب کمتر همدیگر و می بینیم. آخه این روزهای آخر حس می کنم بیشتر بهش احتیاج دارم. همش فکر این می شم که شام و ناهار چی می خوره؟...
16 تير 1390

هدایا...

سلام پسر مامان امروز روز خوبی برات بودا!!! آخه کلی هدیه گیرت اومد . مادرجون و عمه ها و زن عمو و عمه ی خودم اومدن و کلی برات هدیه آوردن... حالا فعلا جابجاشون نکردم که بابایی هم بیاد ببینه. راستی یه خبر خیلی خوب دیروز شنیدم... همسایه پایینمون که خیلی توی دوران بارداری به مامانت کمک کرده، یه نی نیه کوچولو توی دلش داره ... اینقدر ذوق کردم. میشه همبازیه گل پسرم. خب مامان بره واسه اومدن بابا یه شامی درست کنه که بابا چند وقته طفلی از غذا هم افتاده... هم خودتو هم باباتو خیلی زیاد دوست دارم... ...
15 تير 1390

صاحب نام...

ابوالفضلم، پسرم سلام مامانیه من امشب شبه مهمیه مامانی، شب چهارم ماه شعبانه، شب تولد صاحب نام پسرم، حضرت ابوالفضل(ع)، پسرم دوست دارم مثل صاحب نامت شجاع، با وفا، مهربان، دلیر باشی. راستش اینقدر ایشان صفات خوب دارن که نمیشه همشو نام برد. سعی کن تو زندگی از این حضرت پیروی کنی و من و بابا و رو توی اون دنیا سرافراز کنی...     خیلی خوشحالم که شب تولد حضرت ابوالفضل اومدم خونمون و دارم برات از اتاقت می نویسم. عمه زهرا گفته که کاش ابوالفضل ما توی این شب بدنیا میومد... ولی من نظرم به اینه که قشنگیه انتخاب اسم تو در اینه که ما خودمون تصمیم گرفتیم این اسم و برات بزاریم و دنبال بهونه نبودیم... پسره عزیزم خیلی خوشحالم که د...
14 تير 1390

یعنی واقعا 35 هفته شد؟؟؟!!!

سلام به عشق و روح و زندگیم باور کردنی نیست. فقط قدرت خدا رو بیشتر حس می کنم، اینکه تو وجود من یه کوچولوی خوشگل داره هر روز بزرگ و بزرگتر میشه. امیدوارم لایق این مقام باشم... عزیزم، امروز وارد هفته ی 35 شدی. البته مطابق با سونوی آخری که6 تیرماه داشتم سنت33 هفته و5 روز بود که طبق این سونو الان می شی 34 هفته و 3 روز، خلاصه اینکه تو هفته ی 35 هستی... الان فضای داخل رحم کمی کوچیکه تو نمی توانی در دل مامانی شیرجه بزنی یا غلت بخوری! البته  همچنان به لگد زدن ادامه خواهی داد. کلیه هایت کاملا رشد کردن و کبدت هم می تونه مقداری از ضایعات بدن را فرآوری و دفع کنه. رشد فیزیکیت تقریبا به پایان رسیده و  در چند هفته آ...
11 تير 1390

فرشته کوچولو دعا کن...

سلام فرشته کوچولوی خودم امروز می خوام چهار تا دعای مهم بکنی: 1- واسه همه کنکوریها خصوصا عمه زهرات که توی این مرحله از زندگیشون موفق بشن؛ 2- واسه همه آدمهای تنها، مثل دایی حسنت، که زودتر گمشده ی خودشون و پیدا کنن؛ 3- واسه کسانیکه آرزو دارن زودتر برن سر خونه زندگیه خودشون، مثل خاله منات، اینکه اسباب ازدواجشون فراهم بشه؛ 4- واسه همه دانشجوها، مثل خا له مریمت، دایی هادی ت، عمو مهردادت و عمو مهرانت، که همه امتحاناتشون و با موفقیت پشت سر بذارن...   پسر خوشگلم تو اونجا به خدا نزدیکتر هستی و خدا صداتو زودتر می شنوه... خیلی دوست دارم... متشکرم ...
10 تير 1390

اولین پست از اتاق جدید پسر...

سلام سلام سلام عزیزم اتاقت مبارک پسر خوشگلم شب مبعث، شب سالگرد ازدواج مامان و بابا محسن، شب سالگرد ازدواج مامانی و بابا مهدی، سرویس خواب پسر خوشگلم اومد و بالاخره با همکاریه بابا، مامانی، بابایی، خاله ها و دایی ها ، اتاق گل پسرم چیده شد... وای خیلی خوشگل شد... همه خیلی کمکم کردند که جا داره اینجا از همشون تشکر کنم، خصوصا مامانی و بابایی... دیگه همه منتظر حضورت هستن عزیزم. امیدوارم از اتاقت خوشت بیاد. دیگه دل تو دلم نیست که بیای و روی تختت بخوابی، بیای و با اسباب بازیهات بازی کنی، بیای و لباسهای خوشگلتو تنت کنم... بیای و برات کتاب بخونم، باهات بازی بکنم، حمومت کنم، پوشکت و عوض کنم، بهت شیر بدم، بهت غذا بدم، بغلت کنم و ...
9 تير 1390

بزرگتر شو مامانی...

سلام به هانیسمکم امروز یکمی مامانو ترسوندی، البته تو مقصر نیستیا این ناهماهنگیه دکترها آدم و گیج می کنه. ساعت 4:30 با خاله مریم رفتم جواب آزمایش و گرفتم. خدا رو شکر عفونت ادرارم خوب شده. بعد رفتم مطب دکترم. دکتر عمل داشت و کمی دیرتر اومد. خاله مریم که کلی درس داشت تمامه برنامه هاش بهم خورد. خاله منا خونه ی مادرشوهرش دعوت بود و نتونست همراهیم کنه. از طرفی دوست داشتم خاله مریم صدای ضربان قلب خوشگلتو بشنوه. حدود ساعتهای6 بود که داخل شدیم. معاینات معمول انجام شد. ولی دکتر گفت احساس می کنم شکمت به اندازه ی 34 هفته بزرگ نیست. برام سونو نوشت تا از رشدت مطمئن بشه. فشارم10 روی 5 بود و وزنم هم ازدو هفته پیش1 کیلو اضافه شده بود. خاله مریم هم کل...
6 تير 1390

تو راهی...

سلام قند عسل مامان پسرم یه چند روزی می شد که وقت نکرده بودم بیام و برات پست بذارم، آخه اومدم خونه ی مامانی اینا و دیگه داریم آخرین کارهای مربوط به سیسمونیه پسرمو انجام میدیم. خیلی دلم برای وبلاگت و برای دوستام تنگ شده بود... امروز عزیز دل مامان 33 هفته ش تموم شدو وارد هفته ی 34 شد. خیلی خوشحالم و باورم نمی شه که دارم به دیدار نزدیکتر می شم. توی این هفته لایه های چربی که برای تنظیم دمای بدنت بعد از تولد نیاز داری ، در حال کامل شدن هستن، برای همین بدنت حالت گردتری به خودش می گیره، البته نه به گردی و قلمبه ایه مامانی... سیستم عصبی مرکزی در حال تکمیل شدن هست و ریه هات کاملا رشد کردن. مامان هم امروز رفت آزمایش داد و 2 شنبه وقت...
5 تير 1390